بی تو ، با تو

دوستان عزیز این وبلاگ یکشنبه هر هفته به روز می شود

فریبا

                             

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین!
1_ عاشق شدن.
2_ آنقدر بخندی که دلت درد بگیره.
3_ بعداز اینکه ازمسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری.
4_ به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی.
5_ به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی.
6_ از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه.
7_ آخرین امتحانت رو پاس کنی.
8_ توی شلواری که از سال گذشته تاحالا ازش استفاده نمی کردی پول پیدا کنی.
9_ برای خودت تو آینه شکلک دربیاری و بهش بخندی!
10_ بدون دلیل بخندی!

11_ بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می کنه.
12_ از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم میتونی بخوابی.
13_ آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما می یاره.
14_ عضو یک تیم باشی (مثل ستاد خودمون)
15_ از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی.
16_ دوستای جدید پیدا کنی.
17_ وقتی "اونو" می بینی دلت هری بریزه پایین.
18_ لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی.
19_ کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی.
20_ یه دوست قدیمی رو دوباره ببینید و ببینید که فرقی نکرده.
21_ عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی.
اینها بهترین لحظه های زندگی هستند، قدرشون رو بدونیم.
زندگی یک هدیه است که باید ازش لذت برد نه مشکلی که باید حلش کرد. وقتی زندگی صد دلیل برای گریه کردن به تو نشون میده تو هزار دلیل برای خندیدن به اون نشون بده.
چارلی چاپلین

 

---------------

سعید

                           

انرژی مثبت در صحبت کردن


نحوه تکلم انسانها بیانگر نحوه تفکر آنهاست. مثبت بیندیشیم و مثبت بگوییم تا انرژی مثبت خود را به دیگران منتقل کنیم.

بگوییم :
ازاینکه وقتتون رو در اختیارم گذاشتید ممنون .......... نگوییم ببخشید مزاحمتون شدم
طول میکشه تا یاد بگیری .......... نگوییم هیچ وقت یاد نمیگیری
مسئله ای برام پیش اومده .......... نگوییم مشکل دارم
مسئله رو خودم حل میکنم .......... نگوییم مشکلم به تو ربطی نداره
شاد و پر انرژی باشید .......... نگوییم خسته نباشید
این کار را بعدا انجام میدهم .......... نگوییم دچار یاس شدم
صد در صد خواهد شد .......... نگوییم ای کاش میشد
ان شاالله حتما موفق میشوی .......... نگوییم ان شاالله که موفق شوی
عالی هستم .......... نگوییم خوب هستم

----------

امید

                                

مردپارسایی با شاگردانش در بازار راه می‌رفت. آن‌جا عده‏ای جوان را دیدند که همراه پسر کدخدا سربه‌سر مرد میوه‌فروشی می‌گذارند و در جلوی مردم به او دشنام می‌دهند. اما مرد میوه‌فروش چنان رفتار کرد که انگار اصلا اتفاقی نیفتاده است و چیزی نمی‌بیند و نمی‌شنود. اما ناگهان مرد میوه‌فروش سرش را بلند کرد و بدون اینکه هیچ احساس و پیامی در چهره‌اش ظاهر شود خشک و سرد به پسر کدخدا و جوان‌ها خیره شد و بعد دوباره سرش را پایین انداخت و سرگرم کار خویش شد. با این کار پسر کدخدا وحشت‌زده بقیه رفقایش را جمع کرد و سراسیمه از مقابل مغازه میوه‌فروش گریخت. شاگردان مردپارسا از خونسردی و آرامش میوه‌فروش حیرت کردند و از مردپارسا دلیل صبر و شکیبایی فوق‌العاده او و همین‌طور فرار ناگهانی پسر کدخدا و دوستانش را پرسیدند. مردپارسا با لبخند گفت: "بیایید از خودش بپرسیم!" سپس همراه شاگردان نزد او رفتند و مردپارسا گفت: "همراهان من می‌خواهند بدانند دلیل این همه آرامش و سکوت و بی‌تفاوتی تو در چیست!؟"
مرد میوه‌فروش که مردپارسا را خوب می‌شناخت پاسخ داد: "می‌بینید که پسر کدخدا با اینهاست و من روی حرف و فکر و عمل آنها هیچ نقشی ندارم و علاقه‌ای هم ندارم که نقشی داشته باشم. پس در این مورد کاری از دست من برنمی‌آید. اما در عوض اختیار فکر و گوش و چشم و زیبن خودم را که دارم! پس به جای اعتنا به این موجودات گستاخ، چشمم را برای دیدن قیافه آنها کور و گوشم را از شنیدن صدای آنها کر می‌کنم. وقتی چیزی مقابل خود نمی‌بینم و صدای مزاحمی نمی‌شنوم دیگر چرا خودم را به زحمت اندازم و حرمت و ارزش اجتماعی خودم را پایین بیاورم."
شاگردان مردپارسا پرسیدند: "پس چرا وقتی به آنها نگاه کردی آنها ساکت شدند و گریختند؟"
مرد میوه‌فروش گفت: "مردم همه شاهد بودند که من به سمتی که آنها بودند خیره شدم و چیز باارزشی ندیدم که روی من اثر گذارد. واقعا هم ندیدم! چون دیدن آنها را برای چشمانم ممنوع کرده بودم. اینکه چرا گریختند را از مردپارسا بپرسید!"و مردپارسا با تبسم گفت: "هر انسانی از دیدن چشم‌هایی که او را نمی‌بینند احساس حقارت و ترس می‌کند و دچار سردرگمی می‌شود. آنها در نگاه مرد میوه‌فروش خود را حتی به اندازه یک ذره خاک هم ندیدند و با تمام وجود احساس کردند که در دنیای میوه‌فروش، بود و نبودشان یکسان است و آنها در عالم او جایی ندارند. برای همین پا پس کشیدند و گریختند. چرا که متوجه شدند اگر میوه‌فروش همین شکل نگاه کردنش را ادامه دهد، به بقیه مردم که تماشاچی این صحنه بودند یاد می‌دهد که چطور آنها را مانند او خوار و حقیر و نادیدنی ببینند و این برای پسر کدخدا و جمع همراهش بدترین اتفاقی است که می‌تواند بیفتد. فراموش نکنید که این آدم‌ها چند دقیقه پیش با دشنام و گستاخی می‌خواستند آبروی میوه‌فروش را نزد مردم دهکده ببرند و میوه‌فروش با ندیدن آنها و نشنیدن صدایشان، همان بلا یعنی بی‌اعتبار و بی‌ارزش شدن را بر سر خودشان آورد. آنها از بی‌اعتباری فردای خودشان گریختند."

 

---------------

کیانوش

                             

جینی دختر کوچولوی زیبا و باهوش پنج ساله ای بود که یک روز که همراه مادرش برای خرید به مغازه رفته بود، چشمش به یک گردنبند مروارید بدلی افتاد که قیمتش 5/2 دلار بود،چقدر دلش اون گردنبند رو می خواست.پس پیش مادرش رفت و از مادرش خواهش کرد که اون گردن بند رو براش بخره.
مادرش گفت : خب! این گردنبند قشنگیه، اما قیمتش زیاده،اما بهت میگم که چکار می شه کرد! من این گردنبند رو برات می خرم اما شرط داره : ' وقتی رسیدیم خونه، لیست یک سری از کارها که می تونی انجامشون بدی رو بهت می دم و با انجام اون کارها می تونی پول گردن بندت رو بپردازی و البته مادر بزرگت هم برای تولدت بهت چند دلار هدیه می ده و این می تونه کمکت کنه.'
جینی قبول کرد.. او هر روز با جدیت کارهایی که بهش محول شده بود رو انجام می داد و مطمئن بود که مادربزرگش هم برای تولدش بهش پول هدیه می ده.بزودی جینی همه کارها رو انجام داد و تونست بهای گردن بندش رو بپردازه.
وای که چقدر اون گردن بند رو دوست داشت.همه جا اونو به گردنش می انداخت ؛ کودکستان، رختخواب، وقتی با مادرش برای کاری بیرون می رفت، تنها جایی که اون رو از گردنش باز می‌کرد تو حمام بود، چون مادرش گفته بود ممکنه رنگش خراب بشه!
جینی پدر خیلی دوست داشتنی داشت. هر شب که جینی به رختخواب می رفت، پدرش کنار تختش روی صندلی مخصوصش می نشست و داستان دلخواه جینی رو براش می خوند. یک شب بعد از اینکه داستان تموم شد، پدرجینی گفت :
- جینی ! تو منو دوست داری؟
- اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، اون رو نه! اما می تونم رزی عروسک مورد علاقمو که سال پیش برای تولدم بهم هدیه دادی بهت بدم، اون عروسک قشنگیه ، می تونی تو مهمونی های چای دعوتش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، اشکالی نداره.
پدر گونه هاش رو بوسید و نوازش کرد و گفت : 'شب بخیر کوچولوی من.'
هفته بعد پدرش مجددا ً بعد از خوندن داستان ،از جینی پرسید:
- جینی! تو منو دوست داری؟
اوه، البته پدر! تو می دونی که عاشقتم.
- پس اون گردن بند مرواریدت رو به من بده!
- نه پدر، گردن بندم رو نه، اما می تونم اسب کوچولو و صورتیم رو بهت بدم، اون موهاش خیلی نرمه و می تونی تو باغ باهاش گردش کنی، قبوله؟
- نه عزیزم، باشه ، اشکالی نداره!
و دوباره گونه هاش رو بوسید و گفت : 'خدا حفظت کنه دختر کوچولوی من، خوابهای خوب ببینی.'
چند روز بعد ، وقتی پدر جینی اومد تا براش داستان بخونه، دید که جینی روی تخت نشسته و لباش داره می لرزه.
جینی گفت : ' پدر ، بیا اینجا.' ، دستش رو به سمت پدرش برد، وقتی مشتش رو باز کرد گردن بندش اونجا بود و اون رو تو دست پدرش قل داد.
پدر با یک دستش اون گردن بند بدلی رو گرفته بود و با دست دیگه اش، از جیبش یه جعبه ی مخمل آبی بسیار زیبا رو درآورد. داخل جعبه، یک گردن بند زیبا و اصل مروارید بود. پدرش در تمام این مدت اونو نگه داشته بود.
او منتظر بود تا هر وقت جینی از اون گردن بند بدلی صرف نظر کرد ، اونوقت این گردن بند اصل و زیبا رو بهش هدیه بده!
خب! این مسأله دقیقا ً همون کاریه که خدا در مورد ما انجام می ده. او منتظر می مونه تا ما از چیزهای بی ارزش که تو زندگی بهشون چسبیدیم دست برداریم، تا اونوقت گنج واقعی اش رو به ما هدیه بده.
به نظرت خدا مهربون نیست ؟!
این مسئله باعث میشه ، یاد نعمت هایی بیفتیم که به ظاهر از دست دادیم اما خدای بزرگ، به جای اونها ، هزار نعمت بهتر رو به ما داده.

---------------

غروب

                              

زلزله همیشه لرزش زمین نیست ،گاهی طپش قلب یک قناری در قفس نیز زلزله است.ویا صدای ناله ی پیرزنی که در سینه خفه میشود.من پیرزنی را دیدم که مثل مورچه بود.مثل مورچه ای که چندین  برابر وزن خود بار حمل میکرد.کوله باری از غم و اندوه وغصه که تمام سر تا پایش را میلرزاند.واین زمزمه ای بود حتی برای قلبهای ضد زلزله.من مردانی را دیدم که قلبشان به وسعت دریا بود چشمانشان سرشار از آفتاب که آفتاب را شرمنده میکرد.مردی که می گفت:می توان از عشق موتوری ساخت و محبت را در رگها به جریان انداخت.می توان عاشق بود و عشق را حامله شدومنتظر ماند ومنتظر ماندوآنقدر صبر کرد تا، نه  ۹ ماه بلکه شاید  سالها تا زمانی که محصول عشقت حاصل شود.می توان عاشق بود و عاقل .می توان عاشق شد و کامل.عشقی که تمام وجودت را می لرزاند در حالیکه تمام تنت سرشار از صلابت عشق است.وعشق خود نیز زلزله است...........{می توان گل بود و در حسرت یک باران پژمرد}

 

---------------

مرضیه

                       

پرواز در هوای خیال تو دیدنی ست

 

حرفی بزن که موج صدایت شنیدنی ست

 

شعر زلال جوشش احساس های من

از موج دلنشین کلام تو چیدنی ست

 

یک قطره عشق کنج دلم را گرفته است

این قطره هم به شوق نگاهت چکیدنی ست

 

خم شد- شکست پشت دل نازکم  ولی

بار غمت ـ عزیز تر از جان ـ کشیدنی ست

 

من در فضای خلوت تو خیمه می زنم

طعم صدای خلوت پاکت چشیدنی ست

 

تا اوج ، راهی ام  به تماشای من بیا

با بالهای عشق تو پرواز دیدنی ست

 

--------------

مسعود

                       

تفاوت زن و مرد در زمانهای مختلف:

سفره عقد

زن :عزیزم امید وارم همیشه عاشق بمانیم وشمع زندگیمان نورانی باشد
مرد: عزیزم کی نوبت کیک می شه؟

روز زن
زن : عزیزم مهم نیست هیچ هدیه ای برام نخریدی یک بوس کافیه.
مرد: خوشحالم تو رو انتخاب کردم اشپزی تو عالیه عزیزم شام چی داریم؟

روز مرد
زن :وای عزیزم اصلا قابلتو نداره کاش می تونستم هدیه بهتری بگیرم.
مرد:حالا اشکال نداره عزیزم سال دیگه جبران می کنی چه بوی غذایی می یاد.

روز بعد از تولد بچه
زن:وای مامانی بازم گرسنه هستی , عزیزم شیر خشک بچه رو ندیدی.
مرد: با دهان پر: نه عزیزم ندیدم راستی عزیزم شیر خشک چرا اینقدر خوشمزه است!

چهل سال بعد
زن :عزیزم شمع زندگیمون داره بی فروغ میشه ما پیر شدیم.
مرد :یعنی دیگه کیک نخوریم؟

دو ثانیه قبل از مرگ
زن :عزیزم همیشه دوستت داشتم
مرد: گشنمه

وصیت نامه
زن: کاش مجال بیشتری بود تا درمیان عزیزانم می بودم ونثارشان می کردم تمام زندگی ام را.
مرد:شب هفتم قرمه سبزی بدید.

اون دنیا
زن خطاب به فرشته ی مسئول :خواهش می کنم ما را از هم جدانکنید , نه نه عزیزم , خدایا به خاطر من. سر انجام موافقت می شه مرد از جهنم بره بهشت.
مرد :خطاب به دربان جهنم: حالا توی بهشت شام چی میدن؟

 

---------------

سبا

                      

راه حل بحران کمبود غذا در جای جای دنیا:
در یک نظر سنجی طنز ولی با مسما از مردم دنیا سوالی پرسیده شد و نتیجه جالبی به دست آمد از این قرار:
نظر خودتان را راجع به راه حل کمبود غذا در سایر کشورها صادقانه بیان کنید؟
و کسی جوابی نداد… چون:

در آفریقا کسی نمی دانست غذا یعنی چه؟
در آسیا کسی نمی دانست نظر یعنی چه؟
در اروپای شرقی کسی نمی دانست صادقانه یعنی چه؟
در اروپای غربی کسی نمی دانست کمبود یعنی چه؟
در آمریکا کسی نمی دانست سایر کشورها یعنی چه؟؟؟؟

 

 

نوشته شده در شنبه ٧ آذر ۱۳۸۸ساعت ۸:٤۸ ‎ب.ظ توسط فریبا نظرات () |


Design By : Night Skin